یاسمنیاسمن، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

یاسمن گلی

تم تولد یاسمن گلی

از 1 ماه قبل از تولد همش دنبال 1 تم خوشگل و خوشرنگ و شاد بودم تا بالاخره پیداش کردم ...تم خرگوش... واسه طراحی و چاپ هم دوست عزیزم خانم فتوحی (وبلاگ از طراحی تا چاپ)زحمت کشید و کار طراحی و چاپ رو انجام داد....دقیقا همون چیزهایی که تو ذهنم بود رو برام اجرا کرد. دستش درد نکنه.       دفترچه خاطرات: برای پاپ کوردن ها: شکلات ها: جای پفک : لیبل جعبه های چوبی دستمال کاغذی: لیبل برای در بستنی ها: از همه خوشگل تر جای اسمارتیزها :     بشقاب کوچولوهای دوست یاسی:     ...
4 شهريور 1393

یاسی گلی و مسافرت به مشهد

برای تعطیلات عید فطر سال 93 تصمیم گرفتیم ، شما ،گلی خانم رو ، به مشهد ببریم.چون راه طولانی بود قرار شد از مسیر شمال بریم و چند شب بمونیم بعد دوباره به سمت مشهد حرکت کنیم. بابا رضا و مامان فریبا و خاله شیوا . دایی مهدی و سحر جون و امیرعلی کوچولو هم ،که سفر اولش بود، همراه ما بودن. از هتل سالاردره یه سوییت رزرو کرده بودیم. صبح ساعت حدودا 10 حرکت کردیم .ولی وای چه ترافیکی بود جاده .....مسیر 4 ساعت رو 12 ساعت تو راه بودیم... ساعت 10 شب رسیدیم سالار دره. خدارو شکر تو امیر علی تو ماشین زیاد خوابیدین و خیلی اذیت نشدین ....   حرم امام رضا، اولین سفر زیارتی یاسمن خانم جالب اینکه شما 2 تا فسقلی اشتهاتون به غذا زیا...
4 شهريور 1393

عید سال 93 در کنار یاسی خانم

نوروز سال 93 واقعا واقعا متفاوت و زیبا بود... چون خدا به من و بابا فریدون 1 هدیه و نعمت داده بود.... خدایا ازت ممنونم این فرشته کوچولو رو به خونه ما فرستادی.   سفره هفت سین ما با 3 ماهی قرمز:   ...
2 فروردين 1393

هفت ماهگی

عکس های 7 ماهگی و عید سال 93 مامانم و خاله شیوا داشتن خونه رو  مرتب می کردن و من شیطونی می کردم.... خاله ام من رو با اسباب بازی هام گذاشت تو سبد.... خیلی بامزه شدم و کلی بازی کردم   منم خانم مهندس:   عید سال 93: ...
13 آذر 1392

پنج ماهگی

بهمن ماه 92 بود که بابایی ما و پدرجون و مادر جون رو از پلدختر آورد بروجرد.... برف سنگینی اومده بود.بابایی قرار بود فردا صبح برگرده پلدختر....صبح بیدارشد و دید پدرجون رفته برف پارو کنه سریع پاشد رفت کمک.... ای وای عزیز دلم بعد از چند دقیقه دیدیم بابایی اومد تو خونه گفت آی و وای کمرم گرفته.... سریع کمکش کردیم و خوابوندیمش رو تخت. بنده خدا مجبور شد زنگ زد گفت من نمی تونم برگردم پلدختر و باید چند روز استراحت مطلق باشم. روز 23 بهمن هم که تولد 5 ماهگی شما بود و  بابایی هم حوصله اش سر رفته بود همش تو رختخواب . من هم بهونه ای درست کردم واسه اینکه همه د.ر هم جمع بشیم .... کیک خریدم و با حاج آقا و مادر و دایی رضا اینا و دایی مهدی اینا...
11 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یاسمن گلی می باشد