انتظار(روزهای آخر) 20 مرداد
عسلم؛ من و بابا این روزها دیگه طاقت نداریم خیلی دلمون می خواد زودتر بیای و شادتر بشیم . همش لحظه شماری می کنیم.
چون دوست دارم که شما طبیعی متولد بشی همش استرس دارم که کی وقتش می رسه . شما هم که واسه خودت ناز می کنی . خانم دکتر گفت تا جند روز دیگه صبر می کنیم ببینیم خانم خانما خودش کی دوست داره بیاد ؟!!!!!
همش شما رو نوازش می کنم و نگرانم ، ببینم تکون می خوری یا نه البته می دونم خوشگلم ،جات دیگه تنگ شده ولی دیگه نزدیکه بیای پیشمون.
با آقای پدر (:دی)خونه رو کلی تمیز و مرتب کردیم . جارو و پارو کردیم و آماده ایم منتظر شما . بابایی خیلی این چند روز زحمت کشد دستش درد نکنه. حتی زنگ زدیم اومدن مبل ها رو تو خونه خشکشویی کردن و حسابی تمیز شد مثل روز اول. مامان فریبا هم زحمت افتاد اومد کمکمون.
راستی، بابایی کلی وسایل تزیینات خوشگل واسه خونه خریده که اونها رو هم واسه تولد شما به دیوار و سقف زدیم. فکر کنم 1 کارهای دیگه واسه غافل گیر کردن ما وقتی که از بیمارستان انشالله به سلامت بیای می خواد بکنه .


انتظار(روزهای آخر) 20 مرداد
